تبليغاتX
لوگوس: انديشه، منطق وقانون نهفته در هستي
هستي
در لوگوس از هر انچه که در انديشه هستی است استقبال مي شود .
لوگوس
اندیشه نهفته در ذات هستی

تنها چيزي که به کالبد مرده ادمي جاني دوباره مي دهد محبت است. مهرباني است. و اينکه بداند کساني هستند که او را مي بينند. و اين براي من بينهايت اهميت دارد. در پست قبلي هنگام اعلام مرگ وبلاگ دوستانم ابراز محبت کردند و علت تعطيلي وبلاگ را جويا شدند و من با نيم نفسي که دوستان به من دادند علت را مي نويسم چرا که خود را موظف مي دانم که به پرسش دوستان پاسخ دهم.

وبلاگ را راه انداختم به هدف نوشتن و انتقال بحث هاي فکري ، فلسفي و تخصصي ديگران اما به مرور احساس کردم چون وبلاگ به نام من است خوانندگان تصور مي کنند اين نوشته ها مورد تاييد من است و يا اساسا افکار و انديشه هاي خود من است. مثلا نوشتن انديشه هاي هگل ، هوسرل و يا انديشه هاي اخلاقي فيلسوفان مسلمان را به نوعي انديشه من قلمداد مي کردند و در خوشبينانه ترين حالت مورد تاييد من مي دانستند. به همين دليل تصميم گرفتم بيشتر انديشه هاي خودم را بنويسم تا رفع شبهه شود اما نمي دانستم به کارزاري بس دشوار وارد شدم قالب هاي مختلفي را هم انتخاب کردم ( شعر ، داستان کوتاه و نوشته هاي کوتاه ) اما هيچکدام مرا راضي نکرد و هيچکدام از انها "من " واقعي نبود با اينکه تصور مي کنم بي پروا تر از ديگران مي نويسم اما باز هم هميشه يک چيزي وجود داشته که مرا از نوشته هايم نا اميد مي کرد و احساس مي کردم که باز هم خود واقعي خودم را ننوشته ام در يکي از کتابهاي سارتر خواندم حضور ديگري ما را متوجه خودمون مي کنه و اين رو من در وبلاگ به وضوح ديديم. نوشته هاي من بر کاغذ که فقط خودم امکان خواندن انها را دارم با نوشته هاي من در وبلاگ متفاوت است و اين به علت حضور ديگري است و اين برايم قابل تحمل نيست. شايد بپرسيد که چرا مانند نوشته هايت بر کاغذ ،‌ بر وبلاگ نمي نويسي؟ بايد بگويم در حال حاضر اين امکان وجود ندارد شايد از کمي عزت نفس و يا اعتماد به نفس من است و شايد هم به علت نگاه من به گسترش انديشه است من به کلي نگاهي انتحاري به گسترش انديشه ندارم و معتقدم بايد همه چيز ورز داده شود تا بتوان انديشه اي را مطرح کرد. در هر حال بايد وبلاگ نويس با احتياط را کشت تا بتوان وبلاگ نويسي صادق را به جاي ان نشاند و من هم هر گاه توانستم بي پروا تر بنويسم و زمانه هم به خوبي ورز داده شد باز خواهم گشت.

و تا ان زمان با نيم نگاه دوستانم نيم نفسي خواهم کشيد. به اميد ورزيده شدن همه حواشي و شاخ و برگهاي تاثير گذار در انديشه.

همه شما را دوست دارم و اميدم به يادگيري از نوشته هاي شما در وبلاگ خودتان است

+  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:28   ..  | 

اين وبلاگ تا اطلاع

ثانوي تعطيل است .

--------------------

این وبلاگ روز یازدهم اسفند هشتاد و پنج متولد شد

و دهم اسفند هشتاد هفت در دومین سالگرد تولد خود به کار خود پایان داد

روحش شاد و یادش گرامی باد

 

+  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 7:1   ..  | 

اگر در جامعه اي باشيد که از کودکي مرتب به شما بگويند تو نمي تواني، فکرت به جايي نمي رسد قدرت تحليل نداري ، فريبکاري ، مسلماٌ در شما اثر مي گذارد و اگر هم از کودکي به شما بگويند تو دانايي ، توانايي ، صداقت داري و از اين جور چيزها باز هم بر شما اثر مي گذارد. فرض کنيد پنجاه نوزاد ايراني را از پدر و مادرشان جدا کنند و ببرند به جزيره اي که هيچ ارتباطي با خارج ندارد و ساکنان ان همگي سياه پوست باشند و از ابتدا به اين نوزادان القا کنند که بسياري از چيزها را شما نمي توانيد بفهميد. چيزهايي که سياهان بهتر مي فهمند ، شما نمي فهميد مطمئن باشيد از اين پنجاه نفر ممکن است يکي دو نفر به خود باوري برسند بقيه با اين باور بزرگ خواهند شد که سياهان در بعضي چيزها از انها برترند. اين اتفاقي است که در طول تاريخ براي زنان و سياهان افتاده است . خصلتهايي مانند فريبکاري که به زنان نسبت داده مي شود از اين قبيل القائات جامعه به زنان است. زناني که در طول تاريخ در ظلم مضاعف بوده اند. از طرفي حکومت ها انان را به عنوان جنس درجه دوم مي شناخته و از طرفي شوهرها انها را ضعيفه مي خوانده اند و جامعه (بخصوص جامعه زنان) به انان القا مي کرده که جنس درجه دوم هستند. امروزه زنان و سياهپوستان در جهان به جايگاه متفاوت تري در مقايسه با گذشته دست يافته اند و اين نشان مي دهد که القائات گذشته کمرنگ شده اند و هويت يابي انان روند عادي و بدون مانعي پيدا کرده است .

+  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 8:19   ..  | 

امروز يکي از دوستانم بهم گفت اين اسمي ( mantoogh منطوق ) که روي وبلاگت گذاشتي اسمه منطقه اي توي کرمانه !؟‌ فکر کردم لازمه کمي در باره اين واژه توضيح دهم

------------------------------------------

اگر درست به اطرافتون نگاه کنيد، مي بينيد همه چيز از يک قانون تغير ناپذير پيروي مي کنه ، قانوني که بر اساس رابطه علت و معلولي است. مثلا شما وقتي مياين سر کار و رايانه تونو روشن مي کنيد،  منتظر مي مونيد که صفحه مونيتور روشن بشه ، اگر از چند لحظه بيشتر طول کشيد، تعجب می کنید  و به دنبال علت ان می گردید، اين نشون ميده که شما بدون اينکه متوجه بشين بر اساس رابطه علت و معلولي فکر مي کنيد. اگر کبريتي را زير يک پنبه آغشه به بنزين بگيريد بايد اتش بگيرد ، اگر نگيرد چيزي اشکال دارد. اين قانون در ذره ذره اجزاء عالم جاري است. کشف اين قانون علم را تشکيل مي دهد. در يونان باستان به اين قانون لوگوس ( logos ) گفته مي شده است. اگر دقت کنيد اين قانون در ذهن هم وجود دارد ، يعني همانکه شما تعجب مي کنيد رايانه تان روشن نشده ، نشان مي دهد که قانوني که در بيرون جاري است در درون ذهن شما هم حاکم است.  وقتي در باره logos در ذهن صحبت مي کنيم به ان logic مي گوييم ،  logic در زبان انگليسي به معناي منطق است. منطق ترجمه واژه logic است يعني شما وقتي رايانه تان را روشن مي کنيد اتفاقاتي که پس از فشار دادن کليد مي افتد بر اساس يک منطق پيش مي رود. منطقي که مبتني بر رابطه علت و معلولي است و کسي که اين رابطه منطقي را درک مي کند ناطق است. (‌ناطق اسم فاعل منطق است ) در واقع نطق کردن و سخن گفتن از همين ريشه است. فراموش نکنيم که سخن گفتن يعني انتقال انچه در ذهن مي گذرد به ذهن ديگري. چيزي که در ذهن است مبتني بر همان منطقي است که در عالم جاري است. منطوق اسم مفعول نطق است. در اينجا نطق هم معناي تفکر دارد ،‌ هم معناي سخن گفتن و هم معناي منطق حاکم بر عالم. به معناي انچيزي است که در باره ان تفکر شده است و يا سخن گفته شده است يعني همان لوگوسکلمه اي که سخنران بر زبان جاري مي کند حاوي همان عقل و منطق است که از ذهن يکي جدا مي شود. انجيل يوحنا اين گونه آغاز مي شود "‌ اول کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و خدا کلمه بود "‌ به همين دليل بسياري لوگوس را که معناي کلمه هم مي دهد به خدا تعبير کرده اند. اگر هيچ موجود زنده اي در عالم نباشد منطق ، عقل يا همان لوگوس در عالم وجود دارد يعني منطق جاري بر عالم مبتني بر انسان نيست بلکه عقل آدمي مبتني بر عقل حاکم بر عالم است .دوست من باعث شد که توجه من به واژه منطقه هم جلب شود که تصور مي کنم از همان ريشه باشد. هم مي تواند به معناي جاي سخن گفتن باشد و هم جاي تفکر کردن (در مورد این اخری مطمئن نيستم )

( در پيوند به نوشته هاي گذشته دو توضيح از معناي لوگوس از مير شاهي و ژان پپين گذاشته ام )

+  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 14:5   ..  | 

سخن را تنگ مي بيند

که را در جنگ مي بيند ؟‌

سخن از مهرباني را

چرا او ننگ مي بيند ؟‌

دلم بر ان کسي سوزد

که سر را سنگ مي بيند.

خودش را بر سمند و بس

کسان را لنگ مي بيند

وجودش غرق در رنگ است و

ما را رنگ مي بيند

+  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 12:47   ..  | 

اسلحه رو گرفته بود بالاي سر دختر رو به مادر دختر فریاد زد

:تلفنو  و بر دار زنگ بزن به پلیس .

ترس تمام صورت زن رو خیس کرده بود ، مثل شکاري زخمي نيم خيز شد. صداي پسر توي فضاي خونه پيچيد. زن اميد وار بود همسايه ها بفهمند و به کمکشون بيان اما خونه خيلي بزرگتر از اوني بود که صداي کسي به همسايه ها برسه. باد ملايمي تو درختاي باغچه جلوي خونه پيچيد، درختا توي مهتاب سرشونو به اين ور و انور تکون مي دادن و براي پسره آواز پر جبريئل رو مي خوندن. پسر ميگه زنگ بزن به پليس بگو يه هليکوپتر براي ما بفرستن. دستاي پسر مثل طناب دار کلفتي دور گردن دختر  پيچيده بود.

دختر ميلرزيد و دستاش رو دور مچ پسر انداخته بود .

: آدرس بهشون بده و بگو،روي پشت بام منتظر مي مونيم .

زن با دستپاچگي شماره رو ميگيره يک ، يک ، صفر .

:‌ پليس صد و ده بفرماييد.

: ‌اقا ما يه هليکوپتر مي خواهيم .

: چي

:‌ خواستگار دخترم مي خواد ما رو بکشه

صدای لرزان و بریده ، برده زن . مرد پشت تلفن رو سر جاش میخکوب کرد

: ميگه بگو يه هليکوپتر براي ما بفرستن

پسر گوشي رو از دست زن مي گيره

:‌ يه هليکوپتر مي خوام که خودم و نامزدم رو  به عراق ببره

: نامزدتون

: شوخی ندارم اسلحه من پر از فشنگه آقا

:‌ آدرستون کجاست  

پسر ادرس رو و مي ده

:‌ ما روی پشت بام خونه منتظر می مونم 

پسر اسلحه رو بطرف زن ميگيره

: راه پله ها کجاست.

: دخترم من مال تو،  تو رو خدا ولش کن

: خفه شو من زندگیمو بخاطرش از دست دادم تو رضایت ندادی رابیفت

زن ميره به طرف راه پله ها. پسر ،‌ دختر رو مثل کسي که توي اب غرق شده باشه بدنبال خودش مي کشه.

به پشت بام ميرسن

: چراغو روشن کن

 ميرن وسط بام مي ايستن.

نيم ساعت نگذشته بود که صداي پليس بلند ميشه

: شما محاصره شدين و راه فراري ندارين پسر جون خيلي اروم اسلحه رو بزار روي زمين بيا پايين .

پسر، هيجان زده پرسيد

:‌ هليکوپتر کجاست

:‌ هليکوپتري در کار نيست خودتو تسليم کن اين کارايي که توي فيلما مي بيني مال هاليووده نه مال کرمانشاه

پسر وقتی دید بعد از خونواده دختر مورد علاقه اش از طرف پلیس هم تحقیر شده دیگه نتونست تحمل کنه ،  گلوله ای شليک مي کنه

جيغ دختر و صداي زجه زن توي شاخه درختا مي پيچه،‌ درختا ديگه دارن آواز عقل سرخ رو زمزمه مي کنن. چند تا از پليسا خودشونو به پشت بام مي رسونن

: اروم باش

چشماي پسر  هيچ جا رو نمي ديد. سياهي شب ‌،رنگ مهتاب رو پوشونده بود و قرمزي خون هم سفيدي چشماشو. هر چه مي گشت سياهي مي ديد و خون. درختا زير نور کم مهتاب شاخه هاشونو مثل تماشاچيا به اين ور و اونور تکون مي دادن پسر که توي جمعيت درختا گرفتار شده بود اطرافشو نگاه ميکرد احساس مي کرد همه شون با دستاشون اشاره مي کنن که بره ،‌ تشويقش مي کنن که ،‌ برو ، برو ،‌ سرشو مثل درويشاي توي رقص و سماء‌ تکون ميده پسرک  گلوله دوم رو شليک مي کنه. دختر مثل يه ماهي از وسط بازوهاش سر ميخوره و ميفته روي زمين . سکوت همه جا رو گرفته انگار درختا هم شوکه شدن اصلا تکون نميخورن و خيلي آروم آواز صفير سيمرغ رو زمزمه مي کنن ، پسر زانو ميزنه و سرش رو ميزاره روي قلب دختر صداي عشاق رو مي شنوه که يواش يواش کم ميشه چشماشو مي بنده حالا ديگه کمي اروم شده گلوله سوم رو شليک مي کنه، گرماي مغز پسر از لاي شيارهاي شکافته شده به روي قلب پاره دختر ميريزه،‌

--------------------------------------

این داستان بر اساس اتفاقی که چند سال پیش در کرمانشاه افتاد نوشته شده است

+  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 10:10   ..  | 

گرد چه گرديم در اين روزگار

جز شکم و پول کم و زلف و تار

در عجبم ره بکجا مي بريم

دل به چه داديم در اين آزگار

اين دلمان است که قربان شده است

ما به خياليــم و دلخوش به کار

زيبد از اين کار و ديار پر کشيم

دل بسپاريم به سوي نگار

غوطه در اين خواب و شبابي بس است

من که اميدم،‌ به عشق است و يار

در گذر، از مال و خور و نقش خود

پاي برهنه و يا چون سوار

سر به نگاهي دگرگون بنه

هستي دلدار و دلي پايدار

+  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 12:31   ..  | 

به قاب خالي اويخته بر سايه ديوار دل خوش کرده ايم.

نگاهمان بر اب ما را بکجا مي برد.

ديدگان را باز شوييم از قصاوت

دستها را پنهان کنيم از انتقام

دل به دريا بسپريم در جستجوي آزادي

در جستجوي عشق

طناب خشم و تعصب به دارمان اويخته است

رها شويم از شکنجه و غرور

به اسمان باراني پرواز کنيم

بسپريم سينه مان را به رطوبت ابر

بگشايم چشممان را به زلالي آب

پرواز کنيم به دور دست گذشت و ايثار

به چنگ اوريم گذشتن و مهرباني را

تحمل نه

بگشايم آغوشمان را به روي ديگري

بر انکه گونه اي ديگر مي انديشد

بر انکه در صحرا نفس کشيده است

بر انکه با هواي کوهستان اشناست

آنکه زيستن تو را تجربه نکرده است

آغوش باز کنيم به عشق و به مهرباني

بروي انسانيت

تنها واژه مشترک کوه و دشت و صحرا

+  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 9:14   ..  | 

در پست قبلي يک دوست نظري گذاشته است که نظرم را جلب کرد من هم تصميم گرفتم اصل نوشته او و جوابي که به او دادم را در پست جديدي بگذارم و ديگران را هم به اين مناظره دعوت کنم .

ابتدا نوشته هاي دوستي که تصور مي کنم اسم او ماني باشد

 

جويدن مطالبي از اين دست و تهوع دوباره ان بارها و بارها توسط افراد بسياري صورت گرفته و گويا هر کسي که از مرحله جمود عقلي اندکي فاصله مي گيرد /مطالبي از اين دست را عارقهاي روشنفکري مي داند که يا نمي داند که ديگر کارايي ندارند يا اينکه نمي خواهد بداند.

اقاي عزيز..

از کساني چون شما که اندکي در تطورات فکري غوطه وريد و تفکرات و دست نوشته هاي کپي برداري شده تان فقط توضيح واضحات تاريخ فلسفه است انتظار مي رود به چند شئوال پاسخ دهيد ..

1-اگر بشر از همان ارسطو تا مارکس و هگل و ...بدنبال راهکاري براي ارتقاي سطح فکري و عقلي جوامع بشري هستند چرا اين مهم تاکنون اتفاق نيافتده است ؟

2- ايا فکر نمي کنيد با ارائه اين محفوظات قدر خود را کاهش مي دهيد و ايا نبايد

بيشتر بدنبال در انداختن طرحي نو باشيد ؟

3- فکر نمي کنيد تاريخ مصرف انديشه هاي از اين دست که بيشتر سرمنشا اعتقادي و مذهبي دارد پايان يافته و بايد براي سعادت بشر را اندکي واقعي تر و در روي زمين جستجو کرد ؟البته با توجه به تمايلات /عادات و درنده خويي و جاه طلبي همه انسانها حتي خود جنابعالي ..

و اما پاسخ من

از ايميلي که گذاشته اي استباط کردم که نامت ماني است و من هم تو را ماني صدا مي زنم چون صميمي است .

ماني جان سلام تو را نه ديده ام و نه مي شناسم اما نوع گفتارت بسيار برايم اشناست لهني پر حرارت ، نگران ، و پر از درد روزگار و در ارزوي ساختن جامعه اي نو ، انديشه اي نو و زدن حرفي نو و اما انچنان گرفتار در انچه که خود نهي مي کند با لهني تند و اتشين که لهني ديروزين است ، سخنان امروزين را فرياد مي زند و بيش از صاحبان تفکر ديروزين بر تفکر امروزين تيشه مي زند و انرا از درون خالي مي کند دوست من اولين چيزي که من و تو همه بايد بدانيم انچيزي است که ديروز گفته شده است.  اگر گفته گذشتگان را ندانيم مي توان به حرفي نو رسيد؟ دوست من مگر مي توان بدون دانستن فارابي و ابن سينا و ارسطو و هگل فيلسوف شد و توليد تفکر فلسفي کرد. اما بر خلاف تو من فارابي و ابن سينا و ملاصدرا و ارسطو ،هگل را نه تنها تهوع اور نمي دانم بلکه معتقدم من و شما و همه در حال حاضر در دنيايي زندگي مي کنيم که انها ساخته اند و اگر تو تصور مي کني دنياي فعلي هيچ است و مي بايستي گونه اي ديگر مي بود، تصور من چيز ديگري است دنياي فعلي برايند انديشه بشري با ظرفيتهاي ممکن انست و البته سازنده انديشه بشري نخبگان و انديشمندان آن اعم از پيامبران و فلاسفه و دانشمندان آن است . و اما چند سوال کردي که با نقل انها پاسخ خواهم گفت

پرسيدي

1-اگر بشر از همان ارسطو تا مارکس و هگل و ...بدنبال راهکاري براي ارتقاي سطح فکري و عقلي جوامع بشري هستند چرا اين مهم تاکنون اتفاق نيافتده است ؟

ماني عزيز نمي دانم از منظر ديني سخن مي گويي و يا از منظر فلسفي يعني نمي توانم بفهمم اينکه مي گويي در ارتقاي سطح فکر بشري اتفاقي نيفتاده منظور تو از نظر ارزشي و ديني است و يا از نظر علمي است. اگر از منظر ديني سخن مي گويي که ما اثار پيامبران را در قرون مي بينيم و من تصور مي کنم با ارسال رسل اتفاقاتي بس عظيم در جوامع بشري افتاده است. اما اگر از منظر علمي نگاه مي کني که باز هم اتفاقات غير قابل انکاري در جوامع بشري افتاده است و البته از منظر علمي قطعا فلاسفه نقش اصلي را بازي کرده اند. اگر تصور مي کني که با ارسال اولين پيامبر و پيدا شدن اولين فيلسوف مي بايستي عالم گلستان مي شد من اينگونه فکر نمي کنم و معتقدم رسيدن به اخلاق ارماني و يا ارتقاي فکر يک روند است و انرا نمي توان به صورت دفعي بدست اورد.

پرسيدي

۲- ايا فکر نمي کنيد با ارائه اين محفوظات قدر خود را کاهش مي دهيد و ايا نبايد بيشتر بدنبال در انداختن طرحي نو باشيد ؟

من ادعاي انداختن طرح نو ندارم ، اما ابتدا تصميم دارم ابتدا محفوظات را ياد بگيرم و خيلي مايلم بدانم طرح نويي که تو از ان حرف مي زني چگونه طرحي است ؟ سلبي سخن گفتن بس اسان است. اينکه بگوييم جامعه نياز به فکر نو دارد و به جاي دادن فکر نو مرتب به صورت سلبي طرح گذشته را انکار کنيم کار را به جايي نمي رساند کاري که از نظر من فلاسفه نکرده اند و همگي ايده هاي نو (‌غلط يا درست )‌ داده اند بيا ابتدا ايده هاي انها را با هم مرور کنيم ببينيم طرحي نو به ذهنمان مي رسد و انگاه به صورت ايجابي سخن بگوييم و انرا مطرح کنيم.

3- فکر نمي کنيد تاريخ مصرف انديشه هاي از اين دست که بيشتر سرمنشا اعتقادي و مذهبي دارد پايان يافته و بايد براي سعادت بشر اندکي واقعي تر و در روي زمين جستجو کرد ؟البته با توجه به تمايلات /عادات و درنده خويي و جاه طلبي همه انسانها حتي خود جنابعالي ..

ماني جان چه کنم که فلسفه خواندم و نمي توانم از ان خلاص شوم جمله اخر تو مرا به ياد وضع جنگ هابز انداخت که انسانها را ذاتا خود خواه مي داند.هابزي که پس از ان لاک واستوارت ميل و رسو ساختار سياسي کنوني بيشتر کشورها بخصوص اصل تفکيک قوا را (به صورت ايجابي )مطرح مي کنند اصلي که جهان کنوني من و تو و بيشتر مردم جهان را ساخته است.

ماني عزيز من نفهميدم منظور تو از اينکه مي گويي سر منشا اعتقادي و مذهبي دارند چيست. بنا را بر اين مي گذارم که منظور تو از اعتقاد همان مذهب است. ايا منظورت اين است که فلاسفه از روي مذهب سخن مي گويند. بر اساس محفوضات من فلاسفه اکثرا در اعتقادات جاري زمان خودشان چالش ايجاد مي کرده اند و بسياري از انها هم مانند برونو جان خود را بر سر اين کار گذاشته اند. علاوه بر ان من منظور تو را از سعادت هم نفهميدم البته قطعا اين از کند ذهني من است بهتر نيست اين موضوع را بيشتر باز کني تا بفهمم سعادت را چگونه مي توان روي زمين جستجو کرد و البته برداشتي که کردم اين بود که من در اسمان و در خلا فکر مي کنم و بهتر است قدري به قول فلاسفه پراتيک (عمل گرايانه ) فکر کنم. من راهي جز نشستن و خواندن بلد نيستم اگر راه اسانتري نشان دهي که زودتر هم به هدف برسد بسيار سپاسگزار مي شوم تصورم اين است که من و تو و ارسطو و هگل و بن لادن همگي بدنبال سعادت بشريم فقط تعاريف و شيوه کارمان قدري با هم متفاوت باشد . بايد بشينيم و اول تکليف اين سعادت بشر را روشن کنيم شايد بتوانيم سعادت را بدست اوريم (‌شايد هم نتوانيم)‌ در پایان از تو تشکر می کنم که پست قبلی را بدون پاسخ نگذاشتی  پاسخ تو باعث شد بیشتر روی این موضوع فکر کنم و از دیدگاهی  متفاوت با دیدگاه خودم اشنا شوم به امید بهروزی

 

+  شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:33   ..  | 

      فيلسوفان مسلمان

     فارابي

فارابي در سال 259 در شهر فارياب بدنيا آمده است يعني زماني که انديشه اسلامي تطورات اوليه خود را طي کرده است و در قالب مباحث کلامي پرورانده شده است . ما اگر سير تاريخي  انديشه کلامي  را دنبال کنيم متوجه مي شويم با طرح انديشه اسلامي و اعتقاد به وجود خداي واحد با اوصافي مانند بساطت ، کمال ، نامتناهي و بي زمان و  مکان بودن مسائل جديدي در بلاد اسلامي ايجاد مي شود که نمود اوليه ان در کلام اسلامي نمود پيدا مي کند ، بحث حادث يا قديم بودن کلام خدا ، بحث صفات خدا و اينکه صفات نبايد مانع وحدانيت خدا شوند و بحث وحدت خدا از مسائلي است که در کلام اسلامي پيش از فارابي به آن پرداخته شده است .


ادامه مطلب
+  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:34   ..  |